تبليغاتX
دختری با کفش های تق تقی
وااااااا من چه میدونم اینم شد ؟

ارامشی که با دیدن اسمان دارم

به اندازه ی  گنجشکی ست

که از شاخه ی عادت پرواز میکند

اسمان تنها جاییست که میدانی امن است

+ تاریـــــــخ ساعــــت 18:42نویــــسنده Emily |

خسته شدم از شمردن ثانیه ها

که تنها غبار روی لحظه ها را پاک میکند

باور کن دیگر

این من نیستم که ارزوهایم را با فوت کردن قاصدک ها بیدار میکند

این روزها حتی

 اندیشه ی خواب گران تر از بیداریست

لحظه ها را کوک میکنم برای فردا 

فردا را کوک میکنم

برای انتها

انتها را برای سنگ

مرگ لیاقت میخواهد

پرواز چیز کمی نیست

+ تاریـــــــخ ساعــــت 18:31نویــــسنده Emily |

میخوام برگردم به کودکی

.....................فقط حیف کفشام دیگه واسم خیلی تنگه.

+ تاریـــــــخ ساعــــت 16:47نویــــسنده Emily |

چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک میکنند

نه به حرفی دلی را الوده

فقط به شمعی قانعندو

....اندکی سکوت

+ تاریـــــــخ ساعــــت 16:18نویــــسنده Emily |

حرمت نگه دار

....گلم

.............دلم

این اشک ها که میبینی

خون بهای عمر رفته من است

+ تاریـــــــخ ساعــــت 10:7نویــــسنده Emily |

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

.................................................این بود زندگی

حسین پناهی

+ تاریـــــــخ ساعــــت 10:4نویــــسنده Emily |

اینجا نیومدم میدونم. میدونم خیلی وقته نیومدم. میدونم میگن بی معرفتم .میدونم میگن دل سنگه.الانم زود باید برم

ولی نظرات همتونو تایید کردمو میکنم یه روز خوب میاد که از شرمندگیه همتون در میام.یه روز خوب میاد که دوباره هر روز میام

عاشقتونم به جون هرچی نگاهه.

اومدم دوباره بگم فدای همتون میشم که اینقد بم لطف دارید وقتی کامنتارو میبینم از ذوق میخندم.

اومدم بگم سلام.

+ تاریـــــــخ ساعــــت 9:58نویــــسنده Emily |

آن لحظه
كه دست هاي جوانم
در روشنايي روز
گل باران ِ سلامُ تبريكات ِ دوستان ِ نيمه رفيقم مي گذشت
دلم
سايه اي بود ايستاده در سرما
كه شال كهنه اش را
گره مي زد

حسین پناهی

+ تاریـــــــخ ساعــــت 12:51نویــــسنده Emily |

دنیا خیلی دیگه سنگینه

سنگینیش اونقدیه که داره لهم میکنه

نه تنها منو

خیلیارو

فک کنم خوشی دیگه خیلی زده زیر دلم

دیگه شیرینیش داره میشه زهرمار

درد من بیدردیه

حالا کجا دنبال داروش بگردم

تو دله کدوم ادم که حتی پول غذاشو پول خوابشو با ادامس فروشی درمیاره

فک کنم دیگه خیلی راحتی بم ساخته

فک کنم دیگه

دارم خوشی بالا میارم

کاش میشد همرو نجات بدم به همه ادما یه بادکنک بدم

که باش برن بالا بالا ها

یا بترکه و بخندن

دردم خیلی درده خیلی

+ تاریـــــــخ ساعــــت 18:30نویــــسنده Emily |

همیشه سخت ترین کار تو زندگیم خدافظی بود.

خدافظی از همه چی

واسم سخته

حتی خدافظی از اتاقم از دیواراش

همیشه سخت ترین کار تو زندگیم عادت بود

حتی به یه مورچه که دیروز دیدمش و امروز نیست

ببین چه زجری میکشم

وقتی میدونم باید همه چیو

همه ی ادمارو  عشقمو زندگیمو بزارمو برم

کاش دوباره به دنیا میومدم

تا اینقد حس نکنم رفتن لحظاتمو

دارم دیوونه میشم

اره

خدا

من میخوام زندگیم وایسه

خستم از گذر لحظه هام

که سختیامو به رخم میکشه

+ تاریـــــــخ ساعــــت 10:32نویــــسنده Emily |

گاهی میشود

گاهی نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود

گاهی دستت دراز به روی گدایان شهر

گاهی تمام شهر گدای تو میشود

+ تاریـــــــخ ساعــــت 1:14نویــــسنده Emily |

باورهایم را در گوشه ای از باغچه خاک کرده ام

شاید گلهای یاس بروید

من نفس هایم را با تو  قسمت کردم

شاید دلتنگ شوی

من بالهایم را بستم

تا تو پرواز کنی

من کول بار تنهایی ام را بستم

تا تو بمانی

من سازم را دیشب به دست خاک دادم

تا تو بخوانی

وتو...

حتی

اسمم را فراموش کردی

گله ای ندارم

خدا با تو

+ تاریـــــــخ ساعــــت 15:39نویــــسنده Emily |

قسم به رد پایت

قسم به دروغ هایت فراموشت کردم

قسم به تنهایی ام

فراموشت کردم

پس راحت نگاهت را به چشم های دیگری گره بزن

باور کن

دیگر دست هایم بوی تورا نمیدهد

+ تاریـــــــخ ساعــــت 13:9نویــــسنده Emily |

ماه را به هیچ کس نخواهم داد

ماه مال من است

من صدایش کردم

ان شب که بغضم یخ زده بود

من صدایش کردم

گفته بودی اگر انسوی دنیا هم که باشی نفس های من را میشنوی

نفس هایم اب شد وقتی قلبم سوخت

ماه مال من است

نگاهت را از ان بردار

تنهایی من فقط ماه را دارد

و تو تنهایی من را

ماه مال من است

دیروز در لیوان اب ان را خوردم

پس دیگر نیست

چون مال من است

+ تاریـــــــخ ساعــــت 12:59نویــــسنده Emily |

این روزها تو ام برایم خاکستری شدی

دیگر

قطر تنهایی من اندازه ی اسمانیست

که فقط برای موشک های کاغذی من جا داشت

اما حالا حتی اشک هایش را به رخم میکشد

باور کن تنهایی من انقدر صبور است

که هرروز با اشک خودش رامیشوید

تنهایی من خوشحال است که دیگر تو را ندارد

حتی در خواب

+ تاریـــــــخ ساعــــت 12:18نویــــسنده Emily |

به چشمانم دروغی گفتم

گفتم که به خوابم میایی

شایدپلک هایم

 دمی ارام گیرند

+ تاریـــــــخ ساعــــت 9:31نویــــسنده Emily |

+ تاریـــــــخ ساعــــت 15:20نویــــسنده Emily |

از هیاهوی واژه ها خسته ام

من سکوتم را

از اوراق سپید آموخته ام.

آیا سکوت

روشن ترین واژه ها نیست؟

همیشه در خلوت

مرگ را مجسم دیده ام

آیا مرگ

خونسرد ترین واژه ها نیست ؟

تا چشم گشودم

از چشم زندگی افتادم.

شبی- شاید امشب-

زیر نور یک واژه خواهم نشست

نام خونسرد معشوقه ام را

بر حواس پنجگانه ام

خال خواهم کوفت.

ایا او میماند

و هم زمان

پایین آخرین برگ خاطراتم

خواهم نوشت :

پــــایـــان

+ تاریـــــــخ ساعــــت 10:8نویــــسنده Emily |

انقدر الوده  من  شده ام

که بارانم دیگر  من  راخیس نمیکند

این شعرهایی که میخوانی

غرق لجن زار من  است

 من سالهاست در باتلاق  من  گیر کرده ام

دستم را نگیر

بارانی نیست

+ تاریـــــــخ ساعــــت 16:55نویــــسنده Emily |

ارامش ان است که بدانی در هر گام

دست تو در دست خداست

+ تاریـــــــخ ساعــــت 17:2نویــــسنده Emily |