|
وااااااا من چه میدونم اینم شد ؟
|
به اندازه ی گنجشکی ست
که از شاخه ی عادت پرواز میکند
اسمان تنها جاییست که میدانی امن است
که تنها غبار روی لحظه ها را پاک میکند
باور کن دیگر
این من نیستم که ارزوهایم را با فوت کردن قاصدک ها بیدار میکند
این روزها حتی
اندیشه ی خواب گران تر از بیداریست
لحظه ها را کوک میکنم برای فردا
فردا را کوک میکنم
برای انتها
انتها را برای سنگ
مرگ لیاقت میخواهد
پرواز چیز کمی نیست
.....................فقط حیف کفشام دیگه واسم خیلی تنگه.
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را الوده
فقط به شمعی قانعندو
....اندکی سکوت
....گلم
.............دلم
این اشک ها که میبینی
خون بهای عمر رفته من است
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
.................................................این بود زندگی
حسین پناهی
ولی نظرات همتونو تایید کردمو میکنم یه روز خوب میاد که از شرمندگیه همتون در میام.یه روز خوب میاد که دوباره هر روز میام
عاشقتونم به جون هرچی نگاهه.
اومدم دوباره بگم فدای همتون میشم که اینقد بم لطف دارید وقتی کامنتارو میبینم از ذوق میخندم.
اومدم بگم سلام.
حسین پناهی
سنگینیش اونقدیه که داره لهم میکنه
نه تنها منو
خیلیارو
فک کنم خوشی دیگه خیلی زده زیر دلم
دیگه شیرینیش داره میشه زهرمار
درد من بیدردیه
حالا کجا دنبال داروش بگردم
تو دله کدوم ادم که حتی پول غذاشو پول خوابشو با ادامس فروشی درمیاره
فک کنم دیگه خیلی راحتی بم ساخته
فک کنم دیگه
دارم خوشی بالا میارم
کاش میشد همرو نجات بدم به همه ادما یه بادکنک بدم
که باش برن بالا بالا ها
یا بترکه و بخندن
دردم خیلی درده خیلی
خدافظی از همه چی
واسم سخته
حتی خدافظی از اتاقم از دیواراش
همیشه سخت ترین کار تو زندگیم عادت بود
حتی به یه مورچه که دیروز دیدمش و امروز نیست
ببین چه زجری میکشم
وقتی میدونم باید همه چیو
همه ی ادمارو عشقمو زندگیمو بزارمو برم
کاش دوباره به دنیا میومدم
تا اینقد حس نکنم رفتن لحظاتمو
دارم دیوونه میشم
اره
خدا
من میخوام زندگیم وایسه
خستم از گذر لحظه هام
که سختیامو به رخم میکشه
گاهی نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی دستت دراز به روی گدایان شهر
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
شاید گلهای یاس بروید
من نفس هایم را با تو قسمت کردم
شاید دلتنگ شوی
من بالهایم را بستم
تا تو پرواز کنی
من کول بار تنهایی ام را بستم
تا تو بمانی
من سازم را دیشب به دست خاک دادم
تا تو بخوانی
وتو...
حتیاسمم را فراموش کردی
گله ای ندارم
خدا با تو
قسم به دروغ هایت فراموشت کردم
قسم به تنهایی ام
فراموشت کردم
پس راحت نگاهت را به چشم های دیگری گره بزن
باور کن
دیگر دست هایم بوی تورا نمیدهد
ماه مال من است
من صدایش کردم
ان شب که بغضم یخ زده بود
من صدایش کردم
گفته بودی اگر انسوی دنیا هم که باشی نفس های من را میشنوی
نفس هایم اب شد وقتی قلبم سوخت
ماه مال من است
نگاهت را از ان بردار
تنهایی من فقط ماه را دارد
و تو تنهایی من را
ماه مال من است
دیروز در لیوان اب ان را خوردم
پس دیگر نیست
چون مال من است
دیگر
قطر تنهایی من اندازه ی اسمانیست
که فقط برای موشک های کاغذی من جا داشت
اما حالا حتی اشک هایش را به رخم میکشد
باور کن تنهایی من انقدر صبور است
که هرروز با اشک خودش رامیشوید
تنهایی من خوشحال است که دیگر تو را ندارد
حتی در خواب
گفتم که به خوابم میایی
شایدپلک هایم
دمی ارام گیرند
ایا او میماند
و هم زمان
پایین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت :
پــــایـــان
که بارانم دیگر من راخیس نمیکند
این شعرهایی که میخوانی
غرق لجن زار من است
من سالهاست در باتلاق من گیر کرده ام
دستم را نگیر
بارانی نیست
دست تو در دست خداست